X
تبلیغات
عاشقی

عاشقی

سلام دوستان حالتون خوبه امیدوارم هرجا هستید سلامت باشید

من یه مدت رفتم سربازی خیلی سرم شلوغ خونه هم نبودم عزیزانی که رفتن خدمت می دونند.

من در تاریخ  19/7/1391  اعزام شدم سپاه آباده شیراز از همون بدو ورود بشین پاشو دادنمون بعد وارد دژ بانی که شدیم گشتنمون  جذب که شدیم رفتیم آسایشگامون شام بهمون کنسرو لوبیا دادن نماز بعد هم استراحت.

ساعت 4صبح بیدارمون کردن برای نماز...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آذر 1391ساعت 10:17  توسط عاشق  | 

داستان عشق واقعی

مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند.آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند.

زن جوان: یواش تر برو، من می ترسم.
مرد جوان: نه، اینجوری خیلی بهتره.
زن جوان: خواهش میکنم ، من خیلی می ترسم.
مرد جوان: خوب، اما اول باید بگی که دوستم داری.
زن جوان: دوستت دارم، حالا میشه یواش تر برونی.
مرد جوان: منو محکم بگیر.
زن جوان: خوب حالا میشه یواش تر بری.
مرد جوان: باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری و روی سر خودت بذاری، آخه نمیتونم راحت برونم، اذیتم میکنه.

روز بعد ، واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود: برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه آفرید. در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتورسیکلت رخ داد، یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری درگذشت. مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود. پس بدون اینکه زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت را بر سر او گذاشت و خواست تا برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند. دمی می آید و بازدمی میرود. اما زندگی غیر از این است و ارزش آن در لحظاتی تجلی می یابد که نفس آدمی را می برد.

شاد بودن، تنها انتقامی است که میتوان از زندگی گرفت .

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم مهر 1391ساعت 18:2  توسط عاشق  |